Fourani_m@yahoo.com
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
یاد وصیت شهید زقاقی افتادم که گفت : �مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن!!زمان تشیع و تدفینم گریه نکن!!زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن...فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را... �
یاد حرف های شهید حسین بیدخ افتادم که گفت :�حس می کنم فرداها در راه ها وقتی زمان گذشته را از یاد می برد و آینده فراموشکده گذشته می شود، شهیدان از یاد می روند�
یاد آن حرفش که گفت:�می روم تا تو بیایی. اگر این راه بی یاور بماند ، زندگی را از من دزدیده ای �
یاد زنان و دخترکان معصوم دزفولی که شب ها با جوراب و مقنعه و چادر می خوابیدند که اگر عراق نیمه شب موشک زد و زیر آوار ماندند، حتی جنازه شان محجبه باشد. یاد زنان و دخترانی که وقتی مجروح از زیر آوار در می آمدند ، اول فریاد می زدند : �چادرم را بیاورید�
خدایا! چقدر زمانه عوض شده است ؟خدایا ! چه دارد بر سرمان می آید . . .
بگمانم این روزها آنان که برای سربلندی و عزت و ناموس این سرزمین جان خود را در طبق اخلاص می گذارند باید در وصیتشان به جای سفارش به حجاب و چادر برای برخی ها فقط بنویسند : �خواهرم ! عریان مباش�
خدایا ! تنهایمان مگذار در این وانفسایی که مکلفیم تحملش کنیم.خدایا! کمکمان کن که خود می دانی گرفتار بد روزگاری هستیم.و مگر نه اینکه پیامبرت(ص) درباره حال و روز امروزمان فرمود:کسى که در آن روز به دین خود چنگ زده و پاى بند است، همانند کسى است که گلوله اى از آتش را در دست گرفته یا بوته اى از خار را در دست مى فشرد(احمد، مسند، ج ۲، ص ۳۹۰)
و مگر نه پیامبرت (ص) فرمود :در آن وقت قلب مومن درونش آب می شود، مثل آب شدن نمک در آب. زیرا منکرات را می بیند و قدرت جلوگیری و تغییر آن را ندارد. مومن در میان آنها با ترس و لرز راه می رود، که اگر حرف بزند، او را می خورند و اگر ساکت شود، دق مرگ می شود. (الزام الناصب، ص۱۸۲)
پروردگارا! یقین داریم که مومن نیستیم، اما چنین توصیفاتی را که پیامبرت فرمود ، لحظه به لحظه احساس می کنیم.پروردگارا! کمکمان کن توی این وانفسا کج نرویم. کمکمان کن و چشم برهم زدنی ما را به خود وامگذار.کمکمان کن چشممان از تیرهای گناه آلوده شیطان در امان باشد.حفظ ایمان سخت است. خدایا دستمان را بگیر که بهترین دستگیری. هدایتمان کن که اگر هدایتمان نکنی رو به گمراهی می رویم.خدایا! بیشتر از همیشه به تو محتاجیم.
اسطوره همیشه جاوید
|
هر کسی برای روزهای دلتنگی اش به دنبال مأوایی می گردد اما مأوای دل من نام و یاد بزرگی است که دل، همواره تنگ اوست... |
اگر بیدار شوید
یک روز صبح بیدار می شوید و می بینید سال های زیادی از عمرتان رفته و موها تان سفید شده. یادتان می آید که آدم های زیادی را دیده اید، با خیلی شان دوست بوده اید با خیلی ها دشمن. خیلی جاها رفته اید، خیلی چیزها شنیده اید و خیلی کارها کرده اید: درس خوانده اید، کار کرده اید، ورشکست شده اید، بارها زمین خورده اید و بلند شده اید، اخراج شده اید، اخراج کرده اید، خانه تان آتش گرفته، خانه ای را آتش زده اید، زندان رفته اید، عاشق شده اید، ازدواج کرده اید، بچه دار شده اید، بچه تان مریض شده، دعا کرده اید، به مذهب پناه برده اید، شک کرده اید، قهر کرده اید، تصادف کرده اید، کتک خورده اید، فرار کرده اید، تنبیه شده اید، پاداش گرفته اید، سکته کرده اید، بیمارستان رفته اید، ملاقات کوچکی با مرگ داشته اید ... یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید به نحو غیر قابل تحملی بزرگ شده اید اما خیلی از رؤیاهای نوجوانی هنوز از آن بالا چشمک می زنند و دور از دسترس هستند. یک روز از خواب بیدار می شوید و می بینید، با چشم دل می بینید، زندگی به آن بلندی که به نظر می آمد نبود و فرصت ها به آن زیادی که از دور به نظر می رسید نیست. می فهمید که از اول قرار نبود جهان به دست شما فتح شود، حتی قرار نبود بگذارند به کاری که دوست دارید مشغول باشید. بیدار می شوید و می فهمید بیشتر از آن که اثر بگذارید تأثیر گرفته اید. بیشتر از آن که حکم کنید محکوم بوده اید، محکوم زمانه اتان و جامعه ای بی حس و حال که گاهی جمیع اضداد است: بخیل و مهمان نواز، کینه توز و مهربان، عقب مانده و مدرن، صاحب عادت های غلط و قضاوت های آماده ای که از قوطی بیرون می آورد و به تاریخ تولید و انقضای آن توجه ندارد و با این توجیه که اگر بد بود حتماً تا به حال کسی مریض شده بود در قوطی را باز می کند و نمی بیند که همه مریض شده اند. می بینید که خیلی از رؤیاهاتان به خاطر رنگ پوست یا جغرافیای زندگی اتان محکوم به برآورده نشدن است و مابقی هم از اول جزء محالات بوده. آن روز خجسته، یعنی آن روزی که بیدار می شویم و واقعیت های خودمان و جامعه را درک می کنیم و اندازه و جایگاه مان را می شناسیم روزی است که نگاهی دوباره به اطراف می اندازیم و معنای تازه ای در همه چیز کشف می کنیم، انگار تمام عمر به کتابی با زبانی نا آشنا خیره بوده ایم و امروز در کمال ناباوری تک تک کلمه ها و جمله ها را می خوانیم و در شگفت می مانیم که چه وقت خواندن این زبان را یاد گرفته ایم؟! حالا وقت بازنگری تجربه ها است، وقتی است که با شنیدن یک ضرب المثل صد بار شنیده تازه متوجه معنای آن می شویم، وقتی است که دوست داریم به گذشته رجوع کنیم و خوانده ها و دیده ها را با درک جدید مان از دنیا محک بزنیم تا معنای تازه ای از زندگی در برابرمان آشکار شود. آن وقت است که بعضی چیزها از اهمیت شان کم می شود و بعضی دیگر مهم تر از آنی می شوند که بودند.
مهم نیست کسی در هیچ کجای دنیا تو را نشناسد، مهم است که خودت خودت را بشناسی. مهم نیست کسی از هنر تو لذت نمی برد، مهم است که خودت لذت برده باشی. مهم نیست که دیگران درباره ی اخلاقیات چه می گویند، مهم است که خودت شرمنده نباشی. مهم نیست که چه راهی پیش پایت گذاشته اند، مهم است که چطور راه رفته ای. مهم نیست که همه چه می گویند، مهم است که تو برای چه گفته ای. آن وقت زندگی اندکی سخت تر می شود، باید گشت و همفکرانی پیدا کرد، باید تلاش کرد تا حساسیت ها را برانگیخت، نگاه ها را تیزتر کرد، توقع را بالا برد.
حماقت بوی دلنشینی ندارد اما شامه را به خود عادت می دهد، با آن کنار می آید. مهم است که به آن عادت نکنیم و رد پای اش را تشخیص دهیم: در یک ادعا، در یک کتاب، در یک فیلم، در یک آگهی تبلیغاتی، در یک گردهمایی، در یک مهمانی، در یک تصمیم گیری، در دیالوگ های یک دعوا، در تبعات یک مسابقه ی فوتبال، در یک کاریکاتور، در عکس جمعی از اساتید متوسط المایه و در قیافه ی کسانی که به این ها استاد خطاب می کنند، در ارزش های متصور برای یک حرفه، در آرزوهای هنرمندانه ی آدم های بی هنر، در سخنرانی مدیر مدرسه در جمع اولیاء دانش آموزان، در تعارف، در تعریف، در شکسته نفسی، در ارزش های ناسیونالیستی، در بوق های ممتد به وقت رانندگی، در عکس کودکان آرایش شده روی جلد مجلات زرد، در اهمیت دادن به مارک لباس، در شکل لم دادن راننده ای پشت فرمان یک ماشین چند صد میلیونی، در بازوی راننده ی دیگری که از پنجره آویزان است، در داشتن حساسیت برای بستن کراوات، در داشتن حساسیت برای نبستن کراوات، در بی سلیقگی، در تکرار، در بی سوادی، در توهم اهمیت کاری که به آن مشغولیم، در هر سرابی که به گم کردن مقصد منتهی می شود، در زندگی بدون هدف بدون رؤیا، در رسوبات ذهن آدم های کوچکی که قرار نیست هیچ وقت بیدار شوند.
احتمال بدهید آمدن روزی را که بیدار شوید و متوجه شوید همانی نیستید که شب قبل خوابیده بود.
الهی بنده ای گم کرده راهم
بده راهم که سر تا پا گناهم
الهی بی پناهان را پناهی
پناهم ده پناهم ده پناهم
تو از سوز دل زارم گواهی
که من از رحمت عامت گواهم
الهی هر جه هستم هر که هستم
تویی بخشنده ومن عذر خواهم
زبار معصیت خم گشته پشتم
ترحم کن تو بر حال تباهم
به اب رحمتت کن رو سپیدم
که من از فرط عصیان رو سیاهم
اگر عمری خطا کردم الهی
کنون پی بر ده ام بر اشتباهم
پشیمانم ز اعمال بد خویش
نجاتم ده که من در قعر چاهم
شده روزم سیه تر از شب تار
به غفلت رفته از کف سال و ماهم
کسی غیر توام فریاد رس نیست
به فریادم برس چون بی پناهم
نخواهد کرد کس بر من نگاهی
تو از راه عطو فت کن نگاهم
دعایم را اجابت کن خدایا
که عالم تیره شد از دود اهم
********************************
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرارگیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی ازآنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو
بازآ که تا به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی
هر روز دلم در غم تو زارتراست
وز من دل بی رحم تو بی زارتراست
بگذاشتیم ،غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
برمن دروصل بسته می دارد دوست
دل رابه عطا شکسته می خواهد دوست
زین پس من و دل شکستگی بردراو
چون دوست، دل شکسته می دارد دوست
خود ممکن آن نیست که بر دارم دل
آن به که بر سودای توبسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم بهر چی می دارم دل
درعشق تو هرحیله که کردم هیچ است
هرخون جگرکه بی توخوردم هیچ است
از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچ است
من بودم ودوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه حدیث ما بود دراز
دل تنگم و دیدار تو درمانم است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچه کز غم هجران تو بر جان من است
ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی
افغان کردم برآن فغانم می سوخت
خامش کردم چون خامشانم می سوخت
از جمله کرانها برون کرد مرا
رفتم به میانی، در میانم می سوخت
من درد تو را زدست آسان ندهم
دل برنکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
که آن درد به صد هزار درمان ندهم
در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهرآب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پاي بر بند چه سود
من ذره وخورشید لقایی تو مرا
بیمار غمم عین دوایی تو مرا
بی بال و پر اندر پی تو می پرم
من که شده ام چو کهربایی تو مرا
غم را بر او گزیده می باید کرد
وز چاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته می خواهد یار
این کار مرا به دیده می باید کرد
آبی که از این دیده چو خون می ریزد
خون است بیا ببین که چون می ریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می خورد و دیده برون می ریزد
عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هوشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هرچه بادا بادا
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد
از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که زهجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تورا زمانه می بس باشد
هرگوش تو را ترانه می بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا
ما را سر تازیانه ای بس باشد
ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم
شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم
در عشق که او جان و دل ودیده ماست
جان ودل ودیده هر سه را سوخته ایم
اندر دل بی وفا غم وماتم باد
آن را که وفا نیست زعالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جزغم ، که هزار آفرین برغم باد
به طـــــواف کعبه رفتم به حــــــرم رهم ندادند
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جـدایی
چــه کنم که هست اینها گل باغ آشنــــایــی
همهشب نهادهام سر، چو سگان بر آستانت
کــــه رقـیـب در نیـایـد به بهانــهء گدایـــــــــی
مـــژهها و چـــشم یارم به نظر چـــنـان نماید
که میـان سنبلستـان چرد آهـــوی ختــایـــی
در گلستان چشمم زچه رو همیشه باز است
به امیـــد آنکه شاید تو به چــشم من درآیــی
ســر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گــلشن
که شنیــــدهام ز گلها همه بوی بــــــیوفایی
بهکدام مذهبست این بهکدام ملتاست این
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چــرایی
به طـــــواف کعبه رفتم به حــــــرم رهم ندادند
که برون در چـــــه کردی که درون خـــــانه آیی
به قــــــمارخــــــانه رفــتـم، همـه پاکـباز دیدم
چو به صــــــومــــعه رسیـدم همه زاهد ریایی
در دیـــر مــیزدم من، که یـکـــی ز در در آمد
که: درآ، درآ، عراقی! که تو خاص از آن مـایی
�عراقی
گفتم : خدایاااااااااااااااااااااا
من هم دل دارم
من هم آدمم
من هم آرزو دارم بهترینها را داشته باشم....
گفتم خدایا من هم مال و فرزند و عیال و خانمان میخواهم...
با تاسف نگاهم کردی....
شنیدم نگاهت را :
اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِى الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطَامًا وَفِى الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ
سوره حدید – آیه 20
|
بدانید که زندگى دنیا، در حقیقت ، بازى و سرگرمى و آرایش و فخرفروشى شما به یکدیگر و فزون جویى در اموال و فرزندان است [ .مثل آنها ]چون مثل بارانى است که کشاورزان را رستنى آن[ باران ]به شگفتى اندازد، سپس[ آن کشت ]خشک شود و آن را زرد بینى ، آنگاه خاشاک شود . و در آخرت[ دنیا پرستان را ]عذابى سخت است و[ مومنان را ]از جانب خدا آمرزش و خشنودى است ، و زندگانى دنیا جز کالاى فریبنده نیست |
خدایا !....
تمنا می کنم تو ! خودت ! مرا و زندگی مرا به سمت و سویی پیش ببر کهانتهایش نور باشد و سرور ! که انتهایش تو باشی و نور عشق تو باشد ای خداییگانه و ای تنها امید و آرزوی من !
مهربان خدای من .
.بشنو این صدای من است که در عرش تو طنین می افکند
بشنو .این صدای بنده خوب توست که ترا دوست دارد
وبر فراز دلتنگی های بی تاب ترا میخواند
.چه لذتی دارد وقتی دست در دست تو فریاد میزنم
خدایا از صمیم قلب دوستت دارم
خدای خوب من
با نام تو امروزم را اغاز میکنم امروز که دوشنبه است
درین روز بمن برکت بخش وکمکم کن تا زیباترین روز را داشته باشم .
روزی که با یاد تو باشد سراسر شادی است
پروردگارا
پناهم باش تا مظلوم روزگار نباشم
رهایم نکن تا اسیر دست روزگار نگردم
یاورم باش تا محتاج روزگار نشوم
بال و پرم باش تا مصلوب این روزگار نباشم
همدمم باش تا تنهای این روزگار نمانم
مهربانم باش تا به دنبال نامهربانی روزگار نروم
عاشقم بمان تا عاشق این روزگار پست و بی حیا نشوم
و
خدایم بمان تا بندۀ این روزگار نگردم
الهی
مخلوق تو ، شکر نعمت های تو کنند
من شکر ِ بودن تو کنم
نعمت ، بودن توست
چون نور، كه از مهر جدا هست و جدا نيست
عالم همه آياتِ خدا هست و خدا نيست
ما پرتوِ حقيم و نه اوييم و هموييم
چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيست
در آينه بينيد اگر صورتِ خود را
آن صورتِ آيينه شما هست و شما نيست
هر جا نگرى جلوه گهِ شاهد غيبى است
او را نتوان گفت كجا هست و كجا نيست
اين نيستىِ هست نما را به حقيقت
در ديده ما و تو بقا هست و بقا نيست
جانِ فلكى را، چو رهيد از تن خاكى
گويند گروهى كه فنا هست و فنا نيست
هر حكم كه او خواست براند به سرِ ما
ما را گر از آن حكم رضا هست و رضا نيست
از جانبِ ما شكوه و جور از قبلِ دوست
چون نيك ببينيم روا هست و روا نيست
كو جرأت گفتن كه عطا و كرم او
بر دشمن و بر دوست چرا هست و چرا نيست
درويش كه در كشور فقرست شهنشاه
پيش نظر خلق گدا هست و گدا نيست
بى مهرى و لطف از قبلِ يار به عبرت
از چيست ندانم كه روا هست و روا نيست
عبرت نائينى
بارالها
چگونه سر بالا بگیرم و به درگاهت بیایم و بگویم
الهی العفو ... که عفو و بخششت را می طلبم
اما باز هم جلوی نفسم را نمی گیرم؟
چگونه شرمسارت نباشم در حالی که هر چه جور و جفا از من می بینی
باز هم رشته ی مهر و دوستی ات را نمی گسلی و رهایم نمی کنی؟
چگونه ادعای بندگی کنم در حالی که خود می دانم عبد تو نبودم و بنده ی نفس بودم؟
اما مهربان خالقم!
تنها چیزی که می توانم بگویم این است که با همه ی شرمندگی هایم ادعا می کنم که بنده ی تو هستم
و تنها کلامی برایت بگویم که نکند عمر به سر آید و این کلام را نگفته باشم
خدایا! ساده بگویم ... دوستت دارم
خدایا قلبم تشنه نور و عشق توست
هر روز به افکار و آرزوهایم بیا
به رویاهایم، در خنده هایم و اشک هایم
از سر رحمتت در فراموشی هایم پدیدار شو
به عبادتم، به کارم، زندگی و مرگم بیا
خدایا ... یاریم کن تا به این مقام برسم که احساس کنم که کسی از من غنی تر نیست
زیرا از عشق و شادی برخوردارم
یاریم کن تا به این مقام برسم که فقط تو را داشته باشم و لطف و حب الهی تو مرا لبریز کند
به این مقام برسم که بگویم
بیا فقر، بیا درد
وقتی که الله مهربانم شهریار قلب من است
هیچ گزندی به من نمی رسد
همه چیز می گذرد
مانند رویا می آیند و می روند
من در شادی بی مرگی هستم و ترسی ندارم
زیرا که او در من ساکن است
و سایه جاودانه او بر روح من حکمــفرماست
و اینک دستم را بر آستانت بلند می کنم که دستگیرم باشی
تو همانی که من می خواهم، پس مرا همان کن که تو می خواهی
آه پرودگارا......
پیری رسید و مستی طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
وضع زمانه قابل دیدن دوباره نیست
رو پس نکرد هرکه از این خاکدان گذشت
در راه عشق، گریه متاع اثر نداشت
صدبار از کنار من این کاروان گذشت
از دستبرد حسن تو بر لشکر بهار
یک نیزه خون گل، ز سر ارغوان گذشت
طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی
یا همتی که از سر عالم توان گذشت
مضمون سرنوشت به عالم جز این نبود
آن سر که خاک شد به ره از آسمان گذشت
در کیش ما تجرد عنقا تمام نیست
در قید نام ماند، اگر از نشان گذشت
بی دیده راه اگر نتوان رفت، پس چرا
چشم از جهان چو بستی، از آن می توان گذشت؟
بدنامی حیات دو روزی نبود بیش
آن هم �کلیم� با تو بگویم چه سان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
�ابوطالب کلیم کاشانی�
�
تا در طلب گوهر کانی ، کانی
تا در هوس لقمهٔ نانی ، نانی
این نکتهٔ رمز اگر بدانی ، دانی
هر چیز که در جُستن آنی ، آنی
"مولانا"
تـلـاش کنـیـم بـرای گـمـنـامـی
الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم، بصیرمان کن تا از مسیر بر نگردیم و آزادمان کن تا اسیر نگردیم
|
خدایا این روزها یاد مر گ را در دلم زیاده می بینم، مددم کن که هرگز فراموش نکنم که تو حیِّ مطلقی و من میرا، و به من یاری رسان که خود را برای این موهبت تو یعنی مر گ آماده کنم و هر آینه که حضرت ملک الموت (علیه الرحمه) به سراغ من آمد با کوله باری پر و با شادمانی لبیکش گویم و به سوی تو بشتابم که از توام و دوست می دارم که هرچه زودتر به درگاه و آغوش پر مهرت بازگردم.
خدایا؛ هرگاه که از توچیزی خواسته ام و می خواهم، این نه از روی طلبکاری بوده بلکه از روی نیاز است که همیشه محتاج و نیازمندم و چه نیکوتر از اینکه به تویی نیازمندم که بی نیاز مطلقی و از تویی بخواهم که رحمت بی نهایتی؛ وچه شرمی برمن بدتر از این که از کسی بخواهم که خود به تو محتاج است و به لطف و عنایتت.
خدایا؛ نادانسته های مرا به نور علم الهی خود، خاموشی لسان مرا به معرفت گفتار برای خود، تشویش افکار مرا به تجمیع فکرتِِِ برای خود، و حقارتم را به بزرگی در مسیر خود و بی صبری و تندی مرا به حلم و بردباری در مسیر الوهیتت و جهنم و برزخ بی تو بودن را برایم به برای تو بودن تبدیل کن.
خدایا؛مرا جز به مهر خویش هیچ نخواه و جز به علم برای تو نه شایسته است و نه بخواه، که خود لقب اشرف مخلوقات ب
__________________
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته
آسمان پر باران چشم هایم
بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه
بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد
خدایا اکنون که قلم را دوباره بر این کاغذ می فرسایم چنان حس می کنم که قلمم تاب نوشتن ندارد و آنچه را که بر دل و بر زبانم هست بر این برگ نتوانم آورد.
خدایا چنان عجزی درخود می بینم که حس می کنم نا توانترینم و گویا قدرت و عظمت تو مرا کمتر از اتمها و مولکول هایی در کنار عظیمترین اقیانوسها قرار داده است.
خدایا هرگاه که دستم را سوی تو دراز می کنم خود را بسیار ثروتمند می بینم چون به کسی جز تو وابسته نیستم و هر آنگاه که به، غیر تو، روی نیاز می آورم خود را فقیرترین می دانم چون تو را فراموش کرده ام و به غیرت پناهنده شده ام.
خدایا مرا این لیاقت ده که که به غیر تو دست نیاز به هیچ درگاهی دراز نکنم و چنان موهبتی به من عطا کن که هرچه را می بینم از لطف تو ببینم و چنان علمی مرا عطا کن که بدانم هرچه هست از آنِ توست و هر چه جز تو هست یک روز زوالی دارد و تنها تویی که زوال ناپذیری.....
__________________
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته
آسمان پر باران چشم هایم
بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه
بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد
وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟
خدایا ای خالق من
کمک کن تا لغزش نکنم کمک کن اونچیزی که ازم خواستی باشم .
خدایا خودت به همه صبر بده به اسلام مسلمین صبوری عطا کن .
خدایا ابروی ابرو دارا رو حفظ کن .
خدایا کمک کن که دست ما جلو نامرد دراز نباشه .
خدایا به اونایی که فکر مردم هستن عزت و عمر طولانی عطا فرما
خدایا دلم باز هوای کربلا رو کرده خودت کارم رو درست کن برم
خدایا ممنونم که منو بردی به کربلا
__________________
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته
آسمان پر باران چشم هایم
بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه
بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد
وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟
بار خدایا تو خود میدانی که اولا ترین دعای من در درخواستهایم از تو اینست که:
...از ظلمت خود رهاییم ده
با نور خود اشناییم ده
خدایا حرفی نمانده جز اینکه خستم
…
حواست باشد....
داریم جایی "زنـدگـــی" میکنیم کـه:
هَرزگی "مـُـــــد" اســت (!)
بی آبرویــی " کلاس" اســـت
مَســـــتی دود " تَفـــریــح" اســـت
رابطه با نامحرم "روشــن فکــری" اســت
گــُـرگ بــودن رَمـــز "مُوفقیت" اســـت
بی فرهنگی "فرهنگ" است
پشت به ارزش ها واعتقادات کردن نشانه "رشد ونبوغ" است
و......................
خدایا ممنون که نه باکلاسم نه روشنفکر ونه... فقط تو رو میخواهم و بس
و تو ای همسنگر
مواظب باش
چرا اینقدر زود زود فراموش میکنم که من مال این دنیا نیستم...
چرا اینقدر زود زود یادم میره که تا ابد اینجا نیستم..؟؟
چرا اینقدر حالم خرابه؟!!
خدایا ......
قرارمون این نبود مگه نه؟!
نذار دلم تاریک بشه من دل تاریک دوس ندارم...گرچه کلی تو این دنیا شاد بشم ولی دل شاد رو با قلب سیاه دوست ندارم..
بارها بهت گفتم که تنهایی از پسش برنمیام..نمیشه این یه مورد رو پارتی بازی کنی؟؟
فقط ازت میخوام کمکم کنی ..مثل بچگی ها..!!یادته خدا؟ وقتی دستم از چادر مامانم رها شد؟!
اون موقع فکر کردم تنها حامی زندگیمو گم کردم..یادته؟ من بی محابا اشک می ریختم و مامان رو صدا می زدم..!
و این تو بودی که دستمو تو دست مامان گذاشتی اون موقع ها خیلی نمیشناختمت فقط مامان بهم گفته بود که خیلی مهربونی..
گفته بود دعای ما کوچولو ها رو زود مستجاب میکنی!
ولی الان که احساس میکنم از قبل بهتر شناختمت تو از مامان برام مهمتری دلم نمیخواد گمت کنم..
خدایا میشه دستمو محکم فشار بدی؟ میشه دستمو ول نکنی برم بازی؟ آخه میدونی ..این روزها خیلی بازیگوش شدم..!!
بازیگوشی امانم رو بریده..کم آوردم!! کمکم کن.
برچسب:
نویسنده: فاطمه بختیاری